سلام بر همه ی دوستان که چند وقتی هست ازشون بی خبرم.... ما رو ببخشید که چند وقت این کافه رو رها کرده بودیم.... راستش کار برادرای اماکن بود که بسته بودن در این زاویه یه ما رو....
اما امیدوارم با کمک شما بتونیم سال ۹۰ تا جایی که میشه قهوه و کافی و غیره بیاریم و ببریم....
مدت بسیار زیادی است که نه کافه چی و نه من به کافه نیامده ایم و به کافه نرسیده ایم. از این جهت ما مقصریم. قبول.
امیدوارم با نو شدن سال این کافه هم تکانی بخورد. من به شخصه سعی خودم را می کنم.
محتسب و مست (از روی دست بانو اعتصامی)
جسارت کردم و وزن و قافیه ی یکی از اشعار بانو اعتصامی را قرض گرفتم. امیدوارم هم ایشان و هم شما اشتباهات مرا ببخشید و به من گوشزد کنید.
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت افسار است و خر هستی تو ای نادان پست / گفت جز دشنام دادن مر شما را کار نیست؟
گفت وا کن گوش ای فاسق که من پندت دهم / گفت دینداری فقط در صحبت و گفتار نیست
گفت چندین باده خوردی زین حرام بدصفت؟ / گرچه در این مرحله حرف از کم و بسیار نیست
گفت خمر من همی از مزد من حاصل شده / واندر اموال تو جز ناحق و ناهنجار نیست
گفت راه حق بیا در قلب پاک من بجوی / گفت قلب تو مگر پوشیده در زنگار نیست
گفت بچه های بالا را خبر خواهی دهم؟ / گفت حیف این کوچه تحت پوشش رادار نیست
گفت این سرخ زبانت می کشد سبزسرت / گفت جای سبزسر جایی به غیر از دار نیست
شعر جان
کلمه به کلمه ی این شعر را از جان سرودم. متخصصان امر اشکالات آن را ببخشند و گوشزد کنند لطفا. (بیت اول را نیز از حافظ عزیز تقلب کردم. مال این حرفها نیستم اما هرگونه استفاده از آن چه با ذکر منبع چه بی ذکر منبع بلامانع است.)
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند / پنهان خورید باده که تکفیر می کنند
نامردمان را دیدی ای دل که چه بی ابا / ذکر و عبادت از سر تزویر می کنند
هر دم برای حاجت و نفع و نیاز خویش / احکام شرع را زبر و زیر می کنند
روزی حلالی را به جد تحریم می کنند / روزی دگر این حکم را تغییر می کنند
در عجبم از این که این ابن زیادها / زیر درفش یاحسین تکبیر می کنند
خواهم کلامی سر دهم اما نمی هلند / آخر مرا با این تمنا پیر می کنند
خواهم برافروزم چراغی لیک حاکمان / برای جهل و خامشی تدبیر می کنند
ای دل خموشی پیشه کن کاین نانجیب ها / ننشسته پای حرف تو تکفیر می کنند
دست و سر و پای تو را در بندمی کشند / نطق و زبان و قلمت زنجیر می کنند
حرفی ز قولت کم کنند حرفی دگر مضاف / با میل خود قول تو را تفسیر می کنند
دیگر خموش باش و بیش از این هدر مگو / ورنه تو را با حکم خود تحقیر می کنند
عذر تقصیر
با سلام خدمت دوستان عزیزم. عذر تقصیر. در مطلب " آنها که همراه شدند، آنها که همراه نشدند" بنده مطلبی را به اشتباه به عرض رساندم. در این مطلب من گفته بودم که عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عمر را عبادله می نامند، حال آنکه عبادله دقیقا اینها نیستند. گمان کنم (یعنی مطمئن نیستم) عبادله عبارتند از عبدالله بن عمر، عبد الله بن زبیر و یک نفر دیگر. ضمن آنکه متن کنونی اصلاح شده است و اشتباه را تصحیح کرده ام، از شما عذرخواهی می کنم و قول می دهم از این پس در تدوین مطالب این چنینی بیشتر دقت کنم. با تشکر.
آنها که همراه شدند، آنها که همراه نشدند
نهضت امام حسین و وقایع پیرامون آن بسیار عجیب، مرموز و اندیشه بر انگیز است. این حرکت باعث شد چهره ی واقعی بسیاری از شخصیت ها نمایانده شود. یک دعوت و یک انتخاب، سرنوشت بسیاری را رقم زد. عده ای همراه حسین ماندند و خوشبخت شدند. و بسیاری نیز نیامدند و عذر و بهانه آوردند. آنها که نیامدند بهانه هایی آوردند. بهانه هایی که برای ما آشنا و تا حدی حتی عقلانی و منطقی است.
عبدالله بن عباس (پسر عموی پیامبر) گفت: "اهل کوفه اهل همراهی نیستند. این سفر جز درگیری چیزی ندارد." عبدالله بن عمر (پسر خلیفه دوم که در سیاست شخص بانفوذ و مهمی بود) گفت: "دولت و حکومت مال اینهاست. دنیا به خانواده ی شما باز نمی گردد." احنف بن قیس گفت: "خاندان ابوالحسن سیاست سلطنت ندارند." عمرو بن قیس گفت: "اموال مردم با من است. اگر بیایم حق الناس ضایع می شود." مالک بن نصر گفت: "مقروض و عیالمندم." طرماح گفت: "بروم این آذوقه را به خانواده ام برسانم." عبیدالله بن حر گفت: "آماده ی مرگ نیستم. آمادگی روحی ندارم اما کمک مالی می کنم." عبدالله بن مطیع گفت: "دنبال شر نمی گردم." یزید بن مسعود گفت: "تو که پیروز نمی شوی. چرا همراهت بمانم؟"
آنها که امام را تنها گذاشتند چنین دلایلی داشتند. هر کدام از این دلایل شاید برای یکی از ما عقلانی و قابل قبول باشد. عده ای از صاحبان این بهانه ها از شخصیت های برجسته ی امت اسلامی بودند. از جمله عبدالله بن عباس که شاگرد پیامبر و امام علی و مفسر قرآن بود، عبدالله بن عمر و عبدالله بن جعفر. همچنین عبدالله بن زبیر و عده ای دیگر بودند که در امت اسلامی کسی وجود نداشت که اینها را نشناسد، اما در نهایت سر یک دوراهی با یک انتخاب سرنوشت خود را تعیین کردند.
اما در این میان کسانی هم بودند که هیچ عذر و بهانه ای وجدانشان را راضی نکرد و امام را همراهی کردند:
1. دو نفر بودند. یکی پیر و یکی جوان. عابس جوان بود، پهلوان بود و زور بازو داشت. و شوذب پیر بود، مو و ریش و ابروی سفید داشت. وقتی این دو نفر نامه ی کوفیان را برای امام آوردند، امام نامه را کنار گذاشت و اول از آن دو پرسید: "شما می مانید؟" انگار امام این دو را بر نامه ی کوفیان مقدم دانست. همین دو نفر. یک جوان پهلوان معرکه گیر و یک پیر سالخورده با موهای سفید. شوذب ابروهای سفید بلند و پرپشتی داشت، آنچنانکه روز نبرد برای اینکه جلوی دیدش را نگیرند مجبور بود آنها را با دستمال ببندد تا جلوی چشمانش نیایند. شوذب را «ذوالحاجب» لقب دادند.
2. امام وقتی در مکه بود به بسیاری از شیعیان بصره نامه ی دعوت فرستاد. اما از آن عده فقط سه نفر آمدند: یزید بن ثبیط و دو پسرش. شب هنگام خسته و کوفته به مکه رسیدند. قرار گذاشتند که اول استراحت کنند و بعد به دیدار امام بروند. به خاطر همین خانه ای اجاره کردند و خوابیدند. اما قبل از اینکه خودشان به امام برسند، خبرشان به امام رسید. امام هم فورا به دیدارشان آمد. اما وقتی به خانه ی آنها رسید، آنها برای یافتن امام خارج شده بودند. وقتی شب خسته از نیافتن امام به خانه برگشتند، امام را بر در خانه منتظر یافتند. امام تا آنها را دید بغلشان کرد و گفت: "مومنان از دیدار هم خوشحال می شوند."
3. بریر آخرین بازمانده ی «زهاد ثمانیه» بود. زاهدان هشتگانه. هشت نفر که زهد و تقوا و رعایت دقیقشان ضرب المثل شده بود. (علی بن ابیطاب هم یکی از آنها بود.) هیچ کس باورش نمی شد که بریر به خاطر همراهی با حسین بن علی حج هر ساله اش را نصفه کاره بگذارد. او در حال انجام فرایض حج بود که امام او را صدا زد و گفت: "برویم." و او رفت. به همین سادگی. هیچ کس باورش نمی شد که بریر حج را نصفه کاره رها کند.
4. عبدالله بن جعفر خودش کور بود. به همین بهانه هم امام را همراهی نکرد و دو پسرش را فرستاد. جناب محمد و جناب عون که فرزندان بانو زینب نیز بودند. آخر امام هنگام خروج از مکه به بنی هاشم نامه داده بود که:
"بسم الله الرحمن الرحیم. از حسین بن علی به بنی هاشم. و اما بعد: هر کس همراه ما نیاید از فیض شهادت بی نصیب خواهد ماند. والسلام علیکم." همین.
5. شخصیت و زندگی و سرانجام زهیر بن قین بجلی بسیار برایم جالب و مرموز و اندیشه بر انگیز است. مخصوصا سرانجام و عاقبت او. او دوست سابق شمر و حتی از خوارج بود. او از سی سال پیش، از وقتی که عثمان کشته شده بود و فکر می کرد که کار، کار علی یا فرزندان اوست، با آنها کاری نداشت. می گفت دوستشان ندارم. علی و فرزندانش را. و مدام از آنها دوری می کرد. حالا هم که اتفاقی مسیر حرکتش با آنها یکی شده سفارش کرده که از آنها دوری کنند: "اگر آنها شب حرکت کردند ما روز حرکت می کنیم و اگر آنها روز حرکت کردند ما شب حرکت می کنیم." از قضا روزی ذخیره ی آبشان تمام شد و مجبور شدند با آنها در یک جا توقف کنند. ولی باز هم گفته بود تا آنجا که می توانید دور از آنها چادر بزنید. گفت اگر کسی از آنها آمد و چیزی گفت جوابش را ندهید. گفت ما اصلا با آنها کاری نداریم. اما یکی از همان آنها صاف آمد سراغ خودش و پیغام آورد: "سلام بر زهیر بن قین، بزرگ قبیله ی بجیله. حسین بن علی با تو کار دارد." مانده بود چه کار کند. اگر می رفت پس این همه سفارش و امر و نهی چه بود و اگر نمی رفت مردم می گفتند کسی سراغ زهیر رفت و او جوابش را نداد. آخر سر به سفارش زنش رفت. ده دقیقه، یک ربع یا نیم ساعت با حسین در خیمه تنها بود. وقتی برگشت، می دوید و می گفت: "همه تان بروید. مزد همه تان را می دهم." می دوید و کارهایش را رفع و رجوع می کرد. از این رو به آن رو شده بود. حتی زنش را طلاق داد. می دوید و می گفت: "شما بروید. مزدتان را می دهم." می گفت: "من دارم می روم با حسین شهید شوم." همه تعجب کرده بودند. تعجب کرده بودند از اینکه زهیر این چنین مشتاق و شتابان دارد می رود تا با مردی که سی سال دوست نداشت شهید شود. و هیچ کس نمی داند که امام در آن ده دقیقه یا یک ربع یا نیم ساعت با زهیر چه کرد و چه گفت!
6. در منزل ثعلبیه خودش و همسرش و مادرش به امام رسیدند. همان جا پیش امام مسلمان شدند و عقدش را هم خود امام خواند. امام نامش را هم عوض کرد و گذاشت: «وهب» و به او گفت: "با من بمان." 17 روز بعد امام او را صدا زد و گفت: "دست مادر و همسرت را بگیر و برو." او گفت: "مگر قرار نشد بمانم؟" او ماند و شهید شد! از اسلام آوردن تا شهادت فقط 17 روز طول کشید.
7. ابو ثمامه و هفت نفر دیگر خود را از کوفه به امام رساندند. سربازان ابن زیاد تمام راههای خروج از شهر را بسته بودند. اما آنها از بیراهه آمدند و خود را به امام رساندند. حر وقتی فهمید آنها با امام کار دارند دستور داد دستگیرشان کنند. امام به موقع آگاه شد و آمد و به حر گفت: "اینها دوستان منند. اگر می خواهی با دوستانم بجنگی اول باید با من بجنگی." حر تعجب کرد. 3 روز پیش وقتی سپاه او خسته و کوفته به کاروان امام رسید، امام دستور داده بود که آنها و اسب هایشان را سیراب کنند. همان موقع وقتی زهیر پیشنهاد داد که به سپاه حر حمله کنند، امام گفته بود: "من قصد جنگ ندارم." اما حالا می گفت: "اگر می خواهی با دوستانم بجنگی اول باید با من بجنگی." حر دوستان امام را آزاد کرد اما با تعجب.
8. حبیب بن مظاهر یک ماه بود که قایم شده بود و از هیچ چیز خبر نداشت. تا آن روز صبح که یکی از هم قبیله ای هایش نامه را به دستش رساند. نامه خیلی کوتاه بود و چند جمله بیشتر نداشت: "من الغریب الی الحبیب ... از حسین بن علی به حبیب بن مظاهر. اما بعد: ای حبیب تو نزدیکی ما را به رسول الله می دانی بیشتر و بهتر از دیگران ما را می شناسی. تو مرد فطرت و غیرتی. خودت را از ما دریغ نکن." چند روز بیشتر نمانده بود.
9. حر هنوز مانده بود که چه کار کند. این طرف همه آماده ی جنگ بودند و آن طرف یک نفر بلند صدا می زد: "هل من ناصر ینصرنی؟" پشت سر هم فریاد می زد: "آیا کسی هست که به فریاد ما برسد و از خدا جزای خیر بخواهد؟" در دل حر آشوب بود. اصلا گمان نمی کرد که جنگی در میان باشد. انگار فکر می کرد همه چیز شوخی است. آن آخرها نزد عمر بن سعد رفت و گفت: "راستی راستی می خواهی با پسر پیامبر بجنگی؟" عمر سعد هم انگار مثل حر اسیر توهم بود. اما حر برخلاف عمر به موقع به خودش آمد و از اوهام رهایی یافت. صدا باز هم سراغش آمد: "آیا کسی هست که شر این قوم را از حرم رسول خدا کم کند؟" انگار صدا با خود حر کار داشت. حر به یک باره به همه ی تردیدها پشت کرد. در دلش جواب صدا را داد: "بله، هست." و افسار اسب را تکان داد.
این اسلامی که برایش سینه میزنید اسلامی نیست که امام حسین براش قیام کرد این اسلام نیست که میگه زن مثل شکلات میمونه که اگه دورش باز باشه مگس میخوردش این رو جاهلان میگن(این تشبیهی که الان گفتم رو دیروز رو بیلبورد خیابون خوندم)
کلام آخر: امیدوارم عزاداریتون مورد قبول خدا باشه اما زمانی درد زینب را می فهمید که در برابر ظلم حاکم وقت سکوت نکنید.....و السلام
اندکی از متن و حواشی عاشورای سال 61 هجری
درباره ی عاشورای سال 61 هجری حرف برای گفتن بسیار است. سوال برای پرسیدن بسیار است. خوب است تا قدری از این حرف ها بشنویم و قدری از سوالاتمان را بپرسیم تا جواب بگیریم و آگاه شویم و سینه زدن و عزاداریمان با بصیرت و معرفت باشد نه ناآگاهانه و کورکورانه؛ از این رو بنده به شخصه مطالبی گرد آورده ام پیرامون عاشورای سال 61 هجری و حواشی آن. خدا را شکر که گردآوری این مطالب هم بهانه ای شد تا من حقیر اندکی مطالعه کنم و با کتاب هایم آشتی کنم و هم ان شاءالله بر اطلاعات شما عزیزان قدری می افزاید. مطلبی که پیش از این ارائه دادم فقط خلاصه ای بود از اتفاقاتی که از آغاز حرکت امام حسین تا عاشورا افتاده بود و تنها قطره ای بود از یک دریا. در این مطلب به جزئیاتی پرداخته ام که قابل اتصال و یا حتی لازم به اتصال به مطلب قبلی یعنی "حسین چه کرد" است و آن را در قالب پرسش و پاسخ آورده ام. نوشته های آبی رنگ سوالات هستند و نوشته های به رنگ عادی پاسخ من به سوالات. توجه داشته باشید که پاسخ سوالات برخاسته از اطلاعات شخص بنده و منابع محدودم است و ممکن است پاسخگوی شما نباشد و از این جهت اصلا شایسته نیست که صرفا به این مطالب اکتفا کنید و تحقیق و پژوهش فردی را رها کنید. در ضمن ممکن است شما سوالی داشته باشید که بنده ذکر نکرده باشم. اگر سوالی دارید می توانید بپرسید و اگر نقدی و نظری و مخالفتی دارید می توانید بگویید. ولی در هر صورت شخصا تحقیق و مطالعه فردی را خصوصا در این زمینه لازم و ضروری می دانم.
چرا امام از بیعت با یزید سر باز می زند در حالی که با پدر او بیعت داشته؟
می دانید که امام حسن در زمان خلافت خود (به دلایلی که مربوط به بحث ما نیست) خلافت را به معاویه می بخشد و با او معاهده ای می کند مبنی بر چندین اصل که یکی دو تایش از بقیه مهمتر است. یکی از آن اصول این بود که: "معاویه حق ندارد برای خود جانشینی انتخاب کند و پس از معاویه خلافت به حسن بن علی و اگر برای حسن اتفاقی افتاد به حسین بن علی می رسد." بسیارخوب. معاویه قبل از مرگ خود، معاهده را زیر پا گذاشت و یزید، پسر خود را به عنوان جانشین انتخاب کرد. وقتی معاویه در 15 رجب 61 هجری مرد، یزید جای او را گرفت. بنابراین امام حسین حق داشت که با یزید بیعت نکند و حق خود را مطالبه کند ولی هرگز این طور نمی شود. در هیچ جا نوشته نشده که حتی یک بار امام گفته باشد که برای حق و حقوق خود قیام کرده. بلکه علت بیعت نکردن امام با یزید چیز دیگری است. امام بارها گفته بودند که هدفشان از این حرکت امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت مسلمان و احیای دین اسلام است. «لا نرید الا اصلاح فی امت جدی» امام این جمله را ابتدا در جواب برادرشان، محمد حنفیه گفتند و سپس در طول نهضت مدام شبیه این جمله را می گفتند. امام چند بار هم در جواب کسانی که می گفتند سپاهی جمع آوری کنند و سپس حرکت کنند، می گفتند که قصد افشاگری و مبارزه نمادین دارند، نه قصد جنگ. امام می خواستند چهره ی واقعی بنی امیه را به مردم نشان دهند تا مردم بیدار شوند و خودشان تصمیم بگیرند که آیا یزید شایسته خلافت هست یا نه. فاسق بودن یزید بر هیچ کس پوشیده نیست و نیازی به اثبات نیز ندارد. با یک گردش کوتاه و گذرا در منابع مربوط می توان اطمینان حاصل کرد که یزید فردی فاسق و گناهکار بوده و در طول زندگی از هیچ گناه کوچک و بزرگی مضیقه نکرده. یزید آشکارا شراب می نوشید و در همان حال مستی نماز می خواند. فردی زناکار بود و حتی از زنا با محارم خود ابا نداشت. طبیعی است که فردی مثل حسین بن علی که امام و ولی حقیقی مسلمانان است با فردی که آشکارا خلاف شرع می کند بیعت نکند و حاضر به قبول خلافت او نشود. امام با معاویه بیعت داشته، هم به حکم معاهده ای که برادرشان بسته بودند و هم به این خاطر که معاویه اگر هم گناه می کرد کم و بیش در نهان بود و در کنار آن ظاهرسازی می کرد و از همین رو مردم او را به چشم فردی دیندار و متدین می نگریستند.
چرا امام هنگام خروج از مدینه خانواده ی خود را نیز به همراه می برد و در تمام طول راه نیز خانواده همراه ایشان است؟
امام هم به این خاطر که با یزید بیعت نکند و هم برای حفظ جان خویش از مدینه خارج شدند. ایشان خانواده ی خود را نیز به همراه بردند تا مبادا از طرف حکومت آزار و اذیت شوند و گروگان گرفته شوند.
چرا مکه؟
امام به جایی نیاز داشت تا بتواند آزادانه صحبت کند و سخنرانی و وعظ و تبلیغ کند. چه جایی مناسبتر از مکه؟ سالانه تعداد زیادی از مسلمانان برای به جا آوردن حج به مکه می آمدند و روزهایی را در مکه به سر می بردند. مردم مکه هنوز یادشان بود که سال گذشته در همین جا امام حسین و یزید به حج آمده بودند و امام یزید را به خاطر شرب خمر سرزنش می کرد. فضای امن و حرم کعبه و مسجدالحرام جای مناسبی برای انقلاب فرهنگی امام بود. علاوه بر حج، به این خاطر که کاروان های زیادی که در عربستان حرکت می کردند از مکه می گذشتند، مکه فضای بسیار مناسبی می شد تا صدای امام شنیده شود. امام چهار ماه در مکه بود و در آن مدت با سران قبایل و بزرگان سیاسی (از جمله عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن بن ابوبکر) دیدار می کرد.
کمی بیشتر درباره ی خروج امام از مکه:
امام حدودا چهار ماه در مکه می مانند و هنگامی که از نقشه ی ترورشان آگاه می شوند از مکه خارج می شوند. اگر چه طبیعی و عاقلانه است که امام برای حفظ جان خویش از مکه بیرون رفته باشد اما امام دلیل دیگری را بیان می کند. امام اظهار می کند که برای آنکه تقدس حرم خانه ی خدا از بین نرود و برای جلوگیری از هتک حرمت خانه ی خدا از مکه خارج شده است. امام چون از سیرت دشمنانش آگاه بود و می دانست که آنها برای ریختن خون ایشان حتی ممکن است که آستان کعبه را آلوده کنند از شهر خارج شدند تا این خونریزی ها در حرم نباشد.
مصادره ی کاروان یمن، چرا؟
یزید که مثلا خلیفه مسلمین بود با پول بیت المال برای خود پارچه و زعفران و کالاهای دیگر خریده بود اما این تجارت باطل است و امام می بایست این کاروان را مصادره می کرد.
چرا کوفه؟
امام همان زمانی که در مکه بودند نامه های بسیاری از طرف کوفه دریافت کردند که تقریبا همه شان حاوی این یک پیام بودند که: "کوفه آماده ی حضور شماست. ما خلافت یزید را نمی پذیریم و خواستار خلافت شماییم. به کوفه بیایید. به محض اینکه وارد کوفه شوید ما از شما حمایت می کنیم و با شما خواهیم بود." حالا اینکه چرا فقط از کوفه این چنین اشتیاقی به چشم می خورد ممکن است به این خاطر باشد که کوفیان قبل از این طعم حکومت عادلانه ی علی را چشیده بودند و مطمئن بودند که حسین نیز مانند پدرش حکومت خواهد کرد. حال شما خود را جای امام بگذارید. یک شهر به شما نامه فرستاده که از شما حمایت خواهند کرد و جکومت شما را می پذیرند. چه می کنید؟ مطمئنا اول شخصی را برای اطلاع از صحت این دعوت می فرستادید و بعد که شخص شما را مطمئن می کرد به آن شهر می رفتید. دقیقا همان کاری که امام کرد. از این گذشته امام برای نهضت افشاگری خود نیازمند فضایی مناسب بود. مردم مدینه که غرق در رفاه بودند. مردم بصره هم مرامشان تجارت بود. شام هم که در دست امویان بود. مناطق دیگری مثل یمن یا ایران (که اتفاقا اهالی این دو، اغلب شیعیان راستین و وفادار بودند) هم برد تبلیغاتی نداشتند. و این وسط فقط می ماند کوفه.
حسین (ع) چه کرد؟
بسیاری از ما (شاید حتی خود من) حتی نمی دانیم کاری که امام حسین کرد چه نام داشت. بسیاری از ما حتی نمی دانیم امام حسین دقیقا چه کرد تا بخواهیم برای آن نام بگذاریم. آنچه در زیر آمده بحثی تحلیلی درباره ی واقعه ی محرم سال 61 هجری نیست. بلکه تنها ذکر وقایع آن محدوده ی زمانی است. این یعنی قرار نیست با خواندن مطلب زیر همه چیز دستگیرتان شود و تمام. چه بسا این مطلب نیاز به بازبینی و تحلیل و ارزیابی و دقت و موشکافی دارد. مطلب زیر (جز در برخی مواقع) حاوی اطلاعاتی عمومی است که برای آغاز یک تحقیق بزرگ (وحتی کوچک) لازم و مورد نیاز است.
همه چیز از سال 60 هجری شروع شد. معاویه خلیفه بود و خلافت می کرد و امام حسین نیز مانند مردم عادی در مدینه مشغول زندگی بود. تا اینکه در 15 رجب سال 60 هجری معاویه می میرد و یزید جانشین او می شود. به دلیلی که احتمالا خودتان می دانید امام حسین حاضر نمی شود با یزید بیعت کند و او را به رسمیت بشناسد. یزید به حاکم مدینه (ولید بن عتبه) دستور می دهد که: "یا از حسین بیعت بگیر یا او را بکش." امام هم که احتمالا این را حدس می زد، در 28 رجب شبانه به همراه خانواده از مدینه خارج می شود و به سمت مکه می رود. در راه بین مدینه تا مکه اولین نامه ی کوفی می رسد. امام در 3 شعبان وارد مکه می شود و در خانه ی عباس بن عبدالمطلب می ماند. از فردای آن روز امام شروع می کند به تبلیغ و سخنرانی و نامه فرستادن به شیعیان شهرهای مختلف و پیدا کردن متحد و ... . 10 رمضان نمایندگانی از کوفه با نامه های بسیار با امام ملاقات می کنند و امام در 15 رمضان جناب مسلم را به کوفه می فرستند. جناب مسلم 20 روز بعد وارد کوفه می شوند و از آنجا نامه ای به امام می نویسند مبنی بر اینکه کوفه آماده است. با این وجود امام مدتی در مکه ماند و کارهای خود را ادامه داد و روش خود را بر رفتن به کوفه ترجیح داد. امام در ذیقعده نامه هایی به شیعیان بصره فرستاد و از آنها دعوت به همکاری کرد. ابن زیاد در آن موقع حاکم بصره بود و به همین جهت از میان تمام شیعیان بصره فقط و فقط یزید بن ثبیط و دو پسرش آمدند. پس از سر و سامان گرفتن و آرام شدن بصره ابن زیاد به دستور یزید حاکم کوفه می شود و مأمور آرام کردن آنجا. امام در مکه مشغول بود اما هنگامی که از نقشه ترورش آگاه شد از مکه خارج شد و این در 8 ذی الحجه بود و از قضا همان روزی که مسلم در کوفه شهید شد. کمی بعد از خارج شدن از مکه در منزل تنعیم امام کاروانی را مصادره می کند. کاروانی که داشت از یمن برای یزید پارچه های قیمتی و زعفران می برد. در ثعلبیه (یکی از منازل بین راه امام از مکه به کوفه) در 22 ذی الحجه بود که خبر شهادت مسلم به امام رسید. با شنیدن این خبر، امام جلسه ای ترتیب داد که حاصل آن تصمیم بر ادامه راه تا کوفه بود. چند روز بعد در 26 ذی الحجه در منزل شراف سپاه هزار نفری حر بن یزید ریاحی که از کوفه آمده بود، به سپاه امام می رسد. حر طبق دستور ابن زیاد نه راه پس به امام می دهد نه راه پیش. کاروان امام همراه لشگر حر به سمت کوفه می روند تا حر درباره امام کسب تکلیف کند. در 28 ذی الحجه چهار نفر از شیعیان به امام می رسند و خبر می دهند که ابن زیاد تمام راه های خروج از کوفه را بسته و فقط سپاهیان خودش اجازه ی خروج دارند. در 2 محرم سال 61 هجری کاروان امام و سپاه حر وارد محلی به نام نینوا می شوند. جایی نزدیک نهر علقمه (یکی از شعبه های رود فرات) و روستای غاضریه (که اکثریت ساکنانش از شیعیان وفادار بودند) 4 محرم عمر بن سعد هم با سپاه 4000 نفری اش می رسد. بعد از آن سپاهیان کوفه یکی یکی از راه می رسند و قرارگیری می کنند. عده ای می آیند جلوی راه غاضریه را ببندند. عده ای می آیند تا در طرفین سپاه عمر مستقر شوند. عده ای هم می آیند آب را ببندند. در نهایت در دهم محرم سال 61 هجری واقعه ی معروف (البته نه با تمام آن جزئیاتی که می دانید) رخ می دهد.
پ.ن: حتما در آینده ای نه چندان دور مطالب دیگری حاوی جزئیات بیشتر و تحلیل، ارائه خواهم داد. همراه بمانید.
سطل آشغال کنار میز یک ادیب
یک بار به این فکر کردم که اگر پیش از مرگم نوشته هایم را (منظورم همه ی آن چیزی است که تا به حال نوشته ام که بسیاری از آنها را در وبلاگ ثبت نکرده ام.) به دست ادیبی بدهم پس از مطالعه ی چند خط از آنها بدون شک آنها را داخل سطل آشغال کنار میزش می اندازد. اما اگر همین وضعیت پس از مرگم اتفاق بیفتد علاوه بر این، یک اتفاق دیگر هم ممکن است پیش بیاید که با قبلی بسیار فاصله دارد. احتمال دوم این است که آن ادیب (با علم به اینکه من مرده ام) (ظاهرا) خط به خط نوشته هایم را بخواند و سپس (به قول خودش) ستاره ای را کشف کند و در آثار من نشانه هایی از نبوغ بیابد. آن وقت من (مانند بسیاری دیگر) تازه بعد از مرگم به چشم می آیم. تازه آن موقع نوشته هایم را بر می دارند و چند صفحه اش را (به دلخواه خودشان و بر اساس منافع خودشان) حذف می کنند و دور می اندازند و چند خط (به دلخواه خودشان و بر اساس منافع خودشان) به آنها می افزایند و می سپارندشان به دست ماشین چاپ و از آن کتاب هایی در می آورند و عکس مرا نیز با لبخندی متین پشت افکت های مختلف فتوشاپی می اندازند روی جلد و آنها را با عنوان «مجموعه آثار دکتر فلانی» (قبلا خودشان برایم دکتری گرفته اند) پخش می کنند در بازار. چند تاییش را به زور می دهند دست دانشجوها و چند تاییش را نیز به این استاد و آن استاد (هدیه) می فرستند. بعد دست جمعی دور هم می نشینند و کارهای مرا نقد می کنند و می فرستند روی آنتن. شاید هم در تالاری شب شعر بگیرند و کارهای مرا بخوانند و (به زور و با تعذب) به به و چه چه کنند و (توسط ناخنک ها و نیشگون های پنهانی) چند قطره اشک هم بریزند. حتی ممکن است سالی یک بار روز تولدم یک جایی جشن یادبود بگیرند و به مدعوین محترم کیک و ساندیس و موز (البته در یک بسته ی شیک به همراه یک برگ دستمال کاغذی) بدهند. بدترش آن است که در کتب درسی ادبیات هر مقطع، یک درس (با عنوان و به افتخار من) اضافه می کنند که تنها پیامد این کار این است که هر ساله تعداد کثیری از دانش آموزان مرا فحش می دهند و برای عکسم ریش و سبیل (یا حتی شاخ و دندان شیطانی) می گذارند. (و معدل هر کدامشان چندصدم نمره ای پایینتر می آید) و خوداین باعث می شود که در عمرشان (جز به اجبار) دیگر هرگز سراغ من و آثارم نروند. و من نیز در زمره شاعران و نویسندگانی قرار گیرم که مردم فقط نامشان را شنیده اند و همه ی ادیبان به خاطر اینکه ملت از من و امثالم هیچ نمی دانند تأسف بخورند. تازه شاید بر سر قبرم آرامگاهی بسازند که هم خرج بیخود دارد و هم باعث می شود که قبرهای اطراف قبر من کم رفت و آمد تر شوند.
واااااااای
همان بهتر که وقتی نوشته هایم به دست ادیبی رسید پس از مطالعه ی چند خط از آنها، مچاله شان کند و بیندازدشان در سطل آشغال کنار میزش.
پ.ن: عبارات داخل پرانتز را خواستید بخوانید، نخواستید نخوانید.